close
تبلیغات در اینترنت
دزبیست|دانستن آنچه که نمیدانیم داستان
instagram.com/dez20.ir لطفا 10 ثانیه تامل کنید تا مطالب وبسایت بطور کامل بارگذاری شود. اینستاگرام ما را دنبال کنید داستان


سایت دزفول,دزبیست,دزفول


نظر سنجي
پرتال دزبیست تا چه میزانی با گنجایش مطالب خود توانسته یادگیری های شما را افزایش دهد و میزان رضایت شما از این سایت چقدر است؟








آخرین كاربران عضو شده


دزبيست
در صورت تمايل كد بنر ما را از كادر پايين كپي كرده و در وب خود قرار دهيد

پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید instagram.com/dez20.ir

 

اپلیکیشن های اختصاصی این پرتال را دانلود کنید


دانستن انچه که نمیدانیم

 
انجمن دانشجویان ایران

 

مطالب محبوب
پست ثابت بازدید : 16371
چند تا لطیفه بازدید : 4723
فتوشاپ بازدید : 4513
دروغ های خنده دار بازدید : 4021
راهب و صداي عجيب بازدید : 3915
فرهنگ غضنفر اینا بازدید : 3847
تست باهوشی بازدید : 3779
كد كج كردن عكس بازدید : 3579
شنل قرمزی امروزی! بازدید : 3057
تجربه بازدید : 2769
دكتر محمود انوشه بازدید : 2339
يا مهدي ( عج ) بازدید : 2313
ساخت بنر آنلاين بازدید : 1841
انواع عشق بازدید : 1785
شهدا شرمنده ايم بازدید : 1649
ضد دختر بازدید : 1577
گوگل بازدید : 1549
چه رنگي هستيد؟ بازدید : 1465
شرط عشق بازدید : 1387
شب عاشقان بازدید : 1323
جمله های قشنگ! بازدید : 1261


مانع ذهن

پيرمردي تنها در روستایی  زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
- پسرعزيزم من حال خوشي ندارم و امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر



پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد.




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , ترفند , دانستنی های مفید , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : مانع ذهن , داستان مانع ذهن , داستان شخم زدن , داستان شخم زدن پیرمرد ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 313


طنز جریان خواستگاری یه بنده خدایی

یه بنده خدایی تعریف میکرد:

چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر. تعجب
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه. خنثی
رفتم ...چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......نگران
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».ابرو
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.افسوس
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».آخ
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».خنثی
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».متفکر
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».کلافه
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».اوه
رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».ناراحت
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم !!! خندهزباننیشخند




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان ,


برچسب ها : طنز خواستگاری , دردسر خواستگاری ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 333


رمان عشق چیست

یک داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید...

بقیه رمان در ادامه مطلب




درباره : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , درد و دل ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : داستان عاشقانه , رمان عاشقانه ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 317


داستانی عاشقانه و پند آموز ! ( داستان کوتاه )

 

داستانی عاشقانه و پند آموز ! ( داستان کوتاه ) www.taknaz.ir

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

بقيه در ادامه مطلب




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : داستانی عاشقانه و پند آموز ! ( داستان کوتاه ) , داستانك پنداموز , دانستن آنچه كه نميدانيم , دانستن آنچه را كه نميدانيم , دانستن آن چه كه نميدانيم , دانستن آنچه نميدانيم , داستان عبرت , داستنك عبرت , داستانك عبرتي , داستانك عبرت , داستان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 555


نبوغ


در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.

مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند : پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا، مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد : تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : نبوغ , باهوشي , داستان باهوشي , داستان هوش , داستان اموزنده , داستان كوتاه , داستان كوتاه ولي آموزنده , داستان كوتاه و اموزنده , داستان كوتاه ولي اموزنده , داستانك كوتاه ولي اموزنده ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 375


كلاه فروش

 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟!




درباره : طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده ,


برچسب ها : كلاه فروش , كلاه , داستان كلاه , كلاه برداري با كلاه , كلاه پدربزرگ ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 379


وعده پادشاه

 

روزى پادشاهى در زمستان به يكى از نگهبانان گفت:سردت نيست؟

گفت: عادت دارم

پادشاه گفت:مى گويم برايت لباس گرم بياورند

 اما پادشاه فراموش كرد


صبح جنازه ى نگهبان را ديدند كه روى ديوار نوشته بود:به سرما عادت داشتم

وعده ى لباس گرمت مرا ویران كرد...




درباره : داستان , داستان آموزنده , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : وعده پادشاه , داستانك وعده پادشاه , پادشاه و نگهبان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 437


داستان گرگ و سگ

پسرك با عصبانيت وارد خانه شد و دنبال يك چوب مي گشت. پدربزرگش او را صدا كرد و گفت: "اتفاقي پيش آمده رامين جان؟"

رامين يازده ساله گفت: بله پدربزرگ...،دوستم مرا عصباني كرده و ميخواهم يك چوب پيدا كنم و او را بزنم...

پدربزرگ لبخندي زد و نوه اش را كنار كشاند و گفت: " با عصبانيت در هيچ كاري خصوصا براي غلبه بر دشمنت موفق نخواهي شد "

بگذار مثالي برايت بزنم رامين جان.

فرض كن در وجود تو يك گرگ و يك سگ بسته باشند و تو بخواهي به كمك يكي از آنها بر دشمنت غلبه كني، اگر زنجير گرگ را باز كني، ابتدا خود تو را مجروح مي كند و بعدا به سراغ دشمنانت مي رود... تازه معلوم نيست پس از مجروح كردن تو، به سراغ دشمنت برود!

اما اگر سگ را آزاد كني، چون حيوان باشعور و باوفايي است، مطمئن باش به تو لطمه نمي زند و فقط به دشمنت حمله مي كند...

حالا يادت باشد كه «عصبانيت» همان گرگ است و «تفكر» هم سگ مي باشد، به نظر خودت تو بايد از سگ استفاده كني يا گرگ؟؟؟

پسرك فكري كرد و گفت: حق با شماست... نبايد عصباني شوم و بهتر است سگ را آزاد كنم.

بيست و پنج سال بعد:

پيرمرد توي ويترين كتاب فروشي به كتاب نوه اش خيره شده بود كه رويش نوشته شده بود: سگ يا گرگ؟ انتخاب كنيد!




درباره : روانشناسی , روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : داستان گرگ و سگ ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 900


دكتر محمود انوشه

 

سلام دوستان عزيزززززززم دوستان مژده مرده اه ببخشيد مژده نمرده همون مژده مژده هههههه شوخي كردم يه سوپرايز خوب براتون دارم كه مطمئنم مطمئنمممم به دردتون ميخوره فقط كافيه حوصله به خرج بديد. آقاي دكتر محمود انوشه رو كه ميشناسيد؟ عكسشون رو گذاشتم ايشون يكي از بهترين روانشناسان هست كه استاد دانشگاه هم هستن و يه مجموعه سخنراني هايي تو چند تا از دانشگاه ها داشتن كه يكيشون تو دانشگاه آزاد اسلامي يزد بوده كه من اين سخنراني ها رو از فروشگاه ها تهيه كردم و كلا حدود 400 دقيقه بودن همه رو كه نگاه كردم واقعا حرفايي ميزد كه بدردم خورد خداييش خيلي روانشناس خوبيه و از روابط دختر و پسر در قبل و بعد از ازدواج صحبت ميكنه و از مشكلات جوان هاي الان ميگه و ميگه كه چطوري با اين مشكلات كنار بيايم تو صحبت هاشون هم خيلي شوخي ميكنه و من خيلي خنديدم و خوشم اومد. اين فيلمها رو كه دي وي دي بودن به چند تا فايل صوتي كم حجم با فرمت amr تبديل كردم و آپلودشون كردم كه شما هم دانلود كنيد و از صحبت هاي با ارزششون استفاده كنيد. فقط خواهشا دوستان خواهشا دانلود كنيد بخاطر خودتون ميگم خيلي بدردتون ميخوره تو زندگي برا آيندتون حرفايي كه روانشناسي ميزنه تا حالا هيج جا به اين خوبي نشنيده بودم خواهشا دانلود كنيد كه زحمت هاي منم هدر نره خيلي طول كشيد تا تونستم حجمشون رو كنم و آپلودشون كنم تا بتونيد دانلودشون كنيد. اميدوارم بدردتون بخوره در ضمن مجموعه سخنراني هاشون بصورت چند تا فايل متني هست كه هر كدوم حدود يك ساعت و نيم هست بعضياشون هم نيم ساعته فقط بايد حوصله به خرج بديد وگوش كنيد به نفعتونه. دانلود کنیددددد

*رمز همه ي فايل هاي زيپ dez20 مي باشد*

*با km player اجرا كنيد*

دانلود تك تك فايل ها " 5 فايل "

فايل صوتي شماره يك: حجم فايل: 4 مگابايت زمان فايل: 40 دقيقه و 50 ثانيه

فايل صوتي شماره دو: حجم فايل: 5 مگابايت زمان فايل: 49 دقيقه و 23 ثانيه

فايل صوتي شماره سه: حجم فايل: 6 مگابايت زمان فايل: 1 ساعت و 4 دقيقه و 53 ثانيه

فايل صوتي شماره چهار: حجم فايل: 9 مگابايت زمان فايل: 1 ساعت و 40 دقيقه

فايل صوتي شماره پنج: حجم فايل: 9 مگابايت زمان فايل: 1 ساعت و 34 دقيقه و 37 ثانيه

دوستان بعد از دانلود كردن و بعد از اينكه همه ي 5 تا سخنراني استاد انوشه رو گوش داديد خواهشا نظر خودتون رو تو نظرات برام اعلام كنيد. بعدا اگه وقت كردم ميخوام از بهترين سخنان ايشون تو وبلاگم بنويسم مخصوصا اون شعرهاي قشنگي كه ميگه...




درباره : دانلود , روانشناسی , روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , دانستنی های مفید , عاشقانه , درد و دل , مطالب جالب و خواندني , اس.ام.اس ,


برچسب ها : انوشه , دكتر محمود انوشه , محمود انوشه , روانشناسي محمود انوشه , روانشناسي دكتر محمود انوشه , دانلود روانشناسي دكتر محمود انوشه , دانلود روانشناسي انوشه , روانشناس محمد انوشه , روانشناس انوشه , روانشناس محمود انوشه , دانلود سخنراني انوشه , دانلود سخنراني دكتر محمود انوشه , دانلود سخنراني محمود انوشه , دانلود سخنراني روانشاس , دانلود سخنراني روانشناس , دانلود سخنراني روانشناسي , دانلود سخنراني بهترين روانشناس , دانلود سخنراني روانشناسي انوشه , دانلود سخنراني انوشه ارتباط دختر و پسر , روانشناسي , روانشناسي طنز , روانشناسي و طنز ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 2340


شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

وشوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت

و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.

مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.لبخند




درباره : داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , عاشقانه , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : چ , چچ , داستان عاشقانه دزفولي ,

نویسنده : saeed031 تاریخ : بازدید : 1387


راهب و صداي عجيب

ماشين
در نزديکي صومعه اي خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد
و به رئيس صومعه گفت :
«ماشين من خراب شده.
آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را
به صومعه دعوت کرد. شب
به او شام دادند و
حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست
بخوابد صداي عجيبي شنيد.
صداي که تا قبل از آن هرگز
نشنيده بود . صبح فردا از راهبان
صومعه پرسيد که صداي ديشب


چه بوده اما آنها به وي گفتند:




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : راهب , داستان راهب , راهب و صداي عجيب ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 3916


پادشاهی که یک کشور بزرگ را اداره می کرد

 

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛

اما خود نيز علت را نمي دانست.

روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي ترانه اي را شنيد.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: 'چرا اينقدر شاد هستي؟'

بقيه در ادامه مطلب...




درباره : داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : طمع ورزي , طمع , تمع ,

نویسنده : poziden تاریخ : بازدید : 1170


روزی شاگرد یه راهب ....

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟
شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”
پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .”

 




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , دانستنی های مفید ,


برچسب ها : رنج و اندوه ,

نویسنده : shahed تاریخ : بازدید : 707


داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

 

حتما ادامه مطلبو بخونید

 




درباره : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , درد و دل ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : خیانت , داستان خیانت ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 4266


دروغ های خنده دار
پیرمرد به منشی اش گفت: جمع کن ۱هفته بریم شمال،منشی به شوهرش گفت: ۱هفته باید بره ماموریت،شوهره به دوست دخترش گفت: ۱هفته خونشون کسی نیست،دوست دخترش به شاگرد خصوصیش گفت: ۱هفته میره مرخصی،شاگرده به بابابزرگش گفت: آقاجون۱ هفته تعطیلم میشه بریم شمال؟
پیرمرده زنگ زد قرارو کنسل کرد..!
لایکو نزنی خدا بگم چیکارت کنه دیگه بامزه تر از این میخوای؟



درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : دروغ های خنده دار ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 4022


عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید.عشق چیست؟
استاد در جواب گفت به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد
داشته باش ک نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی
برگشت,استاد پرسید-چه اوردی؟وشاگرد با حسرت گفت-هیچ!!! هرچه جلوتر میرفتم وشه ای بزرگتر میدیدم و
به امد یافتن بزرگترین خوشه تا انتهای گندمزار رفتم!!!
استاد گفت ((عشق یعنی همین))
شاگرد برسید ازدواج چیست؟
استاد گفت-به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب
برگردی. شاگرد رفت و پس از مدتی کوتاه با درختی برگشت-استاد پرسید چه شد؟ شاگرد در جواب او گفت
-به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز دست خالی
برگردم!!!استاد گفت((ازدواج یعنی همین))




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , عاشقانه , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : عشق و ازدواج ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 626


ثابت کنیم

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما ... الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد ...
مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم،
اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند 
و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود! و ثابت كنيم كه از يك الاغ كمتر نيستيم
هههههههه




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : ثابت کنیم ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 620


نقاشی خدا
معلم برای سفید بودن صفحه ی نقاشی ام تنبیهم کرد و"همه"به من خندیدند... اما من خدایی را کشیده بودم که "همه"می گفتند دیدنی نیست...



درباره : داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , درد و دل ,


برچسب ها : نقاشی خدا , نقاشی کردن خدا , جلوه های خدا ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 489


نامه

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.
Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده ,


برچسب ها : نامه , نامه به پدر ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 608


عشق واقعی

 

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

 




درباره : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , درد و دل ,


برچسب ها : عشق واقعی ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 453


پهلوان

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ 

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.




درباره : داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : پهلوان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 459


انشای یک پسربچه ی باحال درباره ی ازدواج

 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

 

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.

 




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 612

مدیریت صحیح

در یكی از دانشگاه‌های تورنتو (کانادا) مد شده بود دخترها وقتی می‌رفتند توی دستشویی، بعد از آرایش کردن آینه را می‌بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه. مستخدم بی چاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. برای همین، موضوع را با رئیس دانشگاه در میان گذاشت. فردای آن روز رئیس دانشگاه تمام دخترها را جمع كرد جلوی دستشویی و گفت: کسانی که این کار را می‌کنند خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می‌کنند. حالا برای این که شما ببینید پاک کردن جای رژ لب چه قدر سخته، مستخدم یک بار جلوی شما آینه را پاک می‌کنه.
مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد توی آب توالت فرنگی، وقتی دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه و از اون به بعد دیگه هیچ کس آینه‌ رو نبوسید!




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : مدیریت صحیح , طنز ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 438


پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید instagram.com/dez20.ir 



تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به دزبيست|دانستن آنچه که نمیدانیم مي باشد.

چشم حسودان کــــور

مطالب گذشته
» پست ثابت »» سه شنبه 18 خرداد 1389
» نماهنگ الف دزفول »» چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397
» دانلود تقویم خروس96 اندروید »» دوشنبه 18 اردیبهشت 1396
» نکته ای جالب در مورد reCAPTCHA های گوگل »» دوشنبه 06 اردیبهشت 1395
» اپلیکیشن انجمن دانشجویان ایران »» سه شنبه 31 فروردین 1395
» آموزش ساخت مدار دروغ سنج »» دوشنبه 30 فروردین 1395
» اپلیکیشن پرتال دزبیست »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» آموزش نصب وایمکس یو اس بی (usb) ایرانسل بدون نیاز به کارشناس »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» وسعت دنیای اینترنت چقدر است؟ »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» 15 باور اشتباه در مورد مغز انسان »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» قلب انسان چگونه کار میکند؟ »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» اپلیکیشن پرتال دزبیست »» سه شنبه 17 فروردین 1395
» دوره آموزش طراحی و نصب وبسایت »» سه شنبه 25 اسفند 1394
» معرفی ربات Jaconda (ربات تلگرام) »» شنبه 15 اسفند 1394
» بدون نیاز به خرید هد آپ، خودرو خود را به این امکان مجهز کنید »» جمعه 23 مرداد 1394
» آنچه قبل از ورود به دانشگاه پیام نور باید بدانید »» دوشنبه 29 تیر 1394
» کنترل نور بالا HBC چیست؟ »» جمعه 05 تیر 1394
» آشنایی و معرفی انواع گیربکس‌ها و نوع کارکرد آن‌ها »» جمعه 15 خرداد 1394
» خودروی‌های هیبریدی چگونه کار می‌کنند؟ »» دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
» خدمات دانشجویی غیر حضوری »» جمعه 08 اسفند 1393